ضرب المثل نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است

[ad_1]

دستان ضرب المثل نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است

 

nish aghrab ضرب المثل نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است

 

داستان ضرب المثل نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است

 

کنایه از افرادی دارد که از روی عادت ،کاری را انجام می دهند که به ضرر فرد یا افراد تمام می شود . در واقع ، آنها هیچ علت و انگیزه خاصی از انجام آن ندارند و فقط از روی عادت و غریزه دست به آن کار می زنند !

 

می گویند قورباغه ای بر لب برکه ای نشسته بود . عقربی نزد او آمد و پس از سلام و احوال پرسی گفت : منزل من آن سوی آب است . بنا به دلایلی به این سو آمده ام . می توانم خواهش کنم کمک کنی تا به آن طرف بروم ؟ من شنا کردن نمی دانم . اگر مرا بر پشت خود سوار کنی و به آن طرف ببری ، یک عمر ممنون تو خواهم بود !

 

قورباغه گفت : من حرفی ندارم ، اما اگر تو را کول کردم و در میان آب ناگهان تو هوس کنی و مرا نیش بزنی ، آن وقت چه کنم؟!

عقرب گفت : امکان ندارد ، من اینقدر نمک نشناس باشم ! نه ممکن نیست من چنین کاری کنم !

قورباغه قبول کرد و عقرب بر پشت او سوار شد .کمی که از کنار برکه دور شدند ، ناگهان عقرب بی اراده نیش خود را برپشت قورباغه فرو کرد ! قورباغه فریاد بر آورد : دیدی نامردی کردی؟!

عقرب نیش دوم را چاشنی کرد و قورباغه طاقت نیاورد و به زیر آب رفت . عقرب در زیر آب دست و پا می زد .

قورباغه که هنوز نیم نفسی داشت ، فریاد بر آورد : ای بد طینت در چه حالی؟!

عقرب گفت : دارم غرق می شوم!

قورباغه گفت :

رفتن زیر آب نه از غرض است

ترک عادت موجب مرض است

عقرب هم درجواب گفت :

نیش عقرب نه از ره کین است

اقتضای طبیعتش این است

 

 

[ad_2]

لینک منبع

ضرب المثل از چاله در آمدن و به چاه افتادن

[ad_1]

داستان ضرب المثل از چاله در آمدن و به چاه افتادن

 

cha ضرب المثل از چاله در آمدن و به چاه افتادن

 

از گرفتاری خلاص شدن و به گرفتاری بزرگتری مبتلا شدن آورده اند که … 

در گلستان سعدی آمده است از صحبت یاران مشفقم ملامتی پدید آمده بود . سر در بیابان قدس نهادم و با حیوانات انس گرفته ، تا به وقتی که اسیر فرنگ شدم و در خندق طرابلس یا جهودانم به کار گل بداشتند . 

یکی از روسای حلب که سابقه معرفتی در میان ما بود ، گذر کرد و شناخت . 

گفت : این چه حالت است ؟ 

گفتم : همی گریختم از مردمان به کوه و دشت که از خدای نبودم به دیگری پرداخت 

قیاس کن که چه حالم بود در این ساعت که در طویله نا مردمم بباید ساخت پای در زنجیر پیش دوستان به که با بیگانگان در بوستان  بر حالت من ، رحمت آورد و به ده دینارم از قید ، خلاص کرد و با خویشتن به جلب برد و دختری که داشت به نکاح من در آورد ؟ به مهریه صد دینار . 

مدتی برآمد . دختر بد خوی و ستیزه روی و نافرمان بود . زیان درازی کردن گرفت و عیش مرا منغص داشت . 

زن بد در سرای مرد نکو هم در این عالم است برزخ او زینهار از این قرین بد ، زینهار و قنا ربنا عذاب النار باری ! زبان طعنت دراز کرده ، همی گفت : 

تو آن نیستی که پدر من از قید فرنگ باز خریده ؟ 

گفتم : بلی ، من آنم که به ده دینار ، از قید فرنگم باز خرید و به صد دینار به دست تو گرفتار کرد .

 

 

[ad_2]

لینک منبع

ضرب المثل سرم را سَرسَری متراش ای استاد سَلمانی

[ad_1]

داستان ضرب المثل سرم را سَرسَری متراش ای استاد سَلمانی

 

arbolmasal ضرب المثل سرم را سَرسَری متراش ای استاد سَلمانی

 

 

مورد استفاده:

این ضرب المثل را افرادی به کار می‌برند که می‌خواهند بگویند من در شهر و دیار خود آدم مهم و سرشناسی هستم.

سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی *** که هرکس در دیار خود سری دارد و سامانی

 

در زمان پادشاهی ابراهیم ادهم این مرد عارف و خداپرست یک روز با خود فکر کرد که اگر بخواهد پادشاه عادی باشد و با عدل و انصاف بر مردم حکومت کند، ممکن است از عبادت و بندگی خدا عقب بماند. به همین دلیل بدون اینکه حرفی به اطرافیانش بزند یک روز از قصر خارج شد و راه کوه و بیابان را در پیش گرفت.

 

ابراهیم لباس ساده‌ای پوشید و به هر شهری که وارد می شد چند روزی کار می‌کرد و با مزدش مقداری آب و نان می‌خرید و دوباره راهی کوه و بیابان می‌شد تا تنها در دل کوه به پرستش و عبادت خداوند بپردازد.

 

از طرفی مادر ابراهیم ادهم وقتی که خبردار شد پسرش یکباره تاج و تخت پادشاهی را رها کرده و هیچ کس از محل اقامت او خبر ندارد، تصمیم گرفت خودش به دنبال پسرش برود. او برای این کار کاروانی را به راه انداخت و هرچه طلا و جواهر در خزانه‌ی پادشاهی بود بار شترها کرد و با کنیزکان و غلامان بسیاری به راه افتاد. آنها شهر به شهر به دنبال ابراهیم می‌رفتند و در هر شهر جارچیان جار می‎‌زدند ما به دنبال ابراهیم ادهم هستیم هرکس خبر یا نشانی از او به ما بدهد مژدگانی، این کاروان و بار شترانش که طلا و جواهرات است را برای خود کرده است.

ابراهیم ادهم چون مدت‌ها بود در کوه و دشت و بیابان به سر می‌برد، موهای سر و صورتش بسیار بلند و ژولیده شده بود و با این سر و صورت حتی کسی به او کار هم نمی‌داد. چون او پول نداشت هیچ سلمانی قبول نمی‌کرد، موهای به این بلندی را کوتاه کند بدون اینکه هیچ دستمزدی بگیرد.

 

یک روز ابراهیم ادهم از دکّه سلمانی می‌گذشت دید مرد سلمانی مشتری کمی دارد. جلو رفت و از او خواست موهای او را هم کوتاه کند تا بعداً پولش را بدهد. استاد سلمانی گفت: نسیه نمی‌توانم کار کنم. این موهای ژولیده‌ی تو وقت زیادی از من می‌گیرد. شاگرد سلمانی که شاهد این قضایا بود از اُستاد اجازه خواست تا او این کار را انجام دهد. ولی استاد سلمانی شروع کرد به دادوبیداد کردن که نمی‌توانم مفت و مجانی سر هر فقیر و بیچاره‌ای را اصلاح کنم. برو به مشتری‌ها برس.

 

شاگرد گفت: باشد اول کار مشتری‌ها را انجام می‌دهم بعد اجازه دهید موهای این مرد فقیر و بیچاره را هم اصلاح کنم. استاد سلمانی فریاد زد: برو به اصلاح این مرد فقیر برس، از فردا هم نمی‌خواهم بیایی سرکار. ابراهیم ادهم که اوضاع را اینگونه دید، راهش را گرفت تا برود که شاگرد سلمانی دستش را گرفت و گفت: صبر کنید. من خودم هم علاقه‌ای به کار کردن در دکّان این مرد خودخواه و از خدا بی‌خبر ندارم. بیا برویم من خودم موهای تو را کوتاه می‌کنم از فردا هم خدا بزرگ و روزی رسان است.

 

شاگرد سلمانی ابراهیم را روی تخته سنگی در گذر اصلی شهر نشاند و شروع کرد به اصلاح سر و صورت او. موهای ابراهیم آنقدر بلند بود که اصلاح او ساعتی وقت برد.

آخر کار سلمانی بود که صدای جارچیان مادر ابراهیم ادهم بلند شد که فریاد می‌زدند: ما از طرف مادر پادشاه عادلمان ابراهیم ادهم وارد این شهر شده‌ایم هر کس از او خبری بگوید مژدگانی او ثروت عظیمی از طلا و جواهرات خواهد بود.

 

ابراهیم ادهم به شاگرد سلمانی گفت: ‌ای جوان پاک دل، برو به این جارچیان بگو که ابراهیم ادهم را می‌شناسی. آن وقت مرا به آنها معرفی کن و مژدگانی که ثروت زیادی هم هست را بگیر. نوش جانت این پاداش قلب پاک و مهربان توست.

شاگرد سلمانی که باورش نمی‌شد این مرد ژولیده که حتی پول پرداخت سلمانی‌اش را ندارد ابراهیم ادهم باشد گفت: تو مطمئنی؟ ابراهیم گفت: تو به جارچیان خبر بده آنها همه مرا می‌شناسند. او به طرف جارچیان رفت و خبرش را گفت: سپس مادر ابراهیم ادهم که فرزندش را از دور دید به طرف پسرش دوید و او را در آغوش گرفت.

 

این خبر به سرعت پیچید و همه‌ی مردم جمع شدند. مادر ابراهیم ادهم در جمع همه‌ی مردم شهر مژدگانی خبر خوش شاگرد سلمانی را به او داد او با این عمل انسانی ثروت فراوانی را صاحب شد. استاد سلمانی که این صحنه‌ها را می‌دید حرص می‌خورد ولی کاری از دستش برنمی‌آمد و دیگر پشیمانی سودی نداشت.

 

 

[ad_2]

لینک منبع